وارد مغازه می شوم
اجتماعی ادبیات پادکست داستانک عکس نوشته فرهنگ ویدئو

وارد مغازه می شوم

وارد مغازه می‌شوم و یک سرى استكان‌نعلبكى و قورى زردرنگ اسباب‌بازى انتخاب مى‌كنم.
فروشنده می‌گوید: خانم صورتی‌شو ببرید دخترونه‌تره.
می‌گم: برا پسرم مى‌خوام.
با تعجب به‌من نگاه می‌كنه و می‌گه: اگه پسره ماشین بگیرید یا جعبه ابزار، هواپیما یا چراغ‌قوه. پسر كه آشپزى نمی‌كنه.
با خودم مرور می‌كنم در دنیایى كه زن‌هایش پا به پاى مردها كار مى‌كنند، مردهایش باید یاد بگیرند خستگى را با چاى از تن همسرشان درآورند. در دنیایى كه زن‌هایش با مفهوم چک و قسط و وام عجین شده‌اند،
شرم دارد مردهایش با دستور قورمه‌سبزى و ته‌دیگ ماكارونى بیگانه باشند.
.
من براى فرزندم همسرى قدرت‌مند آرزو می‌كنم؛ زنى كه تنها دغدغه‌اش ناهار و شام شب نباشد.
زنى كه تمام لذتش در خرید خلاصه نشود. زنى كه سیاست را بفهمد، شعر ببافد، كتاب بخواند و از دنیاى اطرافش بى‌خبر نباشد.
براى آن‌که پسرم شایسته چنان زنى باشد باید یاد بگیرد چاى دارچینى درست كند.
یاد بگیرد آشپزى كند. لالایى بخواند.
نوازش كند و جملات عاشقانه بگوید.
پسر سه ساله‌ام استكان اسباب‌بازى زرد رنگ را به طرفم مى‌گیرد. من نگاهش مى‌كنم و او مى‌گوید: بخور، چاى دارچینى برات پختم.

المیرا لایق

نوشته های مرتبط

بدون عشق

admin

باید یاد بگیری به خودت احترام بذاری

admin

در آینه

admin

ارسال دیدگاه