در آینه
اجتماعی ادبیات پادکست داستانک عکس نوشته فرهنگ

در آینه

گفتند: «تو کاری بلد نیستی. کاری انجام نمی‌دهی. هیچ کارهای نمیشوی. هیچ هیچ هیچ.»
آخیم از خود می‌پرسید، پس این هیچ که آنها در موردش صحبت می‌کنند و ظاهرا وحشت زیادی از آن دارند، کجاست؟ زیر لحاف و متکا پنهان شده است؟
در با صدای بلندی پشت سر آنها بسته شد.
آخیم تقریبا از تخت بیرون آمد. ساعت پنج دقیقه از یک گذشته بود. باز هم دیر شده بود. به سقف اتاق زل زد. سفید بود. هیچ. یک ورق کاغذ نانوشته، یک تابلوی کشیده نشده، یک آهنگ خاموش، یک کلمه‌ی بر زبان نیامده و یک زندگی زیسته نشده.
نیم دور به سمت راست چرخید. با فشار انگشت، ضبط صوت را روشن کرد. گاهی اوقات موسیقی او را سرحال می‌آورد. به طرف دیوار و آینه بزرگی خزید که کنار پنجره قرار داده بود. در مقابل آن زانو زد و به خود نگریست: قد بلند، استخوانی، چشم‌های خاکستری در صورتی رنگ پریده و موهای قهوه‌ای روشن و کدر. «دد کندیز» می‌خواندند: «چون آنها در رابطه با تو برنامه ریزی غلطی کرده‌اند، راه حلی جز پیاده شدن و فکر کردن نداری.»
آخیم سر خود را برگرداند، بلند شد، به طرف پنجره رفت به بیرون نگاه کرد: خیابان‌ها، خانه‌ها، مغازه‌ها، اتومبیل‌ها و عابرین، همیشه یکسان بودند. مجددا به کنار آینه برگشت. به آن نزدیک شد. چنان نزدیک که گمان کرد، می‌تواند از شیشه بین خود و تصویر خود عبور کند. کف دست‌هایش را روی صورت خود در آینه گذاشت، انگشتانش را به آرامی روی گونه‌ها، چشم‌ها، پیشانی و شقیقه‌ها کشید، نوازش کرد و چیزی جز صافی و سرما حس نکرد.
به خاطر آورد در جعبه چوبی که وسایل خود را در آن نگه می‌داشت، باید هنوز لوازم آرایش وجود داشته باشد. دست زیر تخت برد، در وسایل داخل جعبه جست وجو کرد و یک جعبه پلاستیکی بیرون کشید که چند تيوب له شده در آن به چشم می‌خورد. هنوز کمی از رنگ مشکی باقی بود. آخیم جلوی آینه ایستاد و دو خط کلفت روی شیشه کشید. درست در همان مکانی که آینه ابروهای او را نشان می‌داد. به قدر کافی رنگ سفید داشت. تیوب را فشار داد، آن ماده سفید و روغنی را در دستانش ریخت و آن را در قسمت چانه، گونه ها و بینی روی آینه مالید. سپس با دقت و به آرامی شروع به پخش کردن آن کرد. در حین انجام این کار نباید تکان می‌خورد. در این صورت نقاشی او حرکت می‌کرد. فکر کرد، سیاه و سفید زیبا هستند. فقط آبی مانده است. آخیم به تصویر خود لبخند زد، آبی را از داخل جعبه آورد و پیشانی و پشت چشم های خود را در آینه آبی کرد.
مدتی در مقابل صورت رنگی ایستاد. سپس کمی حرکت کرد و صورت بی‌رنگش مجدد مانند یک شبح در آینه ظاهر شد. کنارش هم یک ماسک روی آینه دیده می شد.
قدمی به عقب برداشت، دست خود را به عقب برد و با مشتش محکم روی آینه کوبید. تکه‌های شیشه بر زمین افتادند. خرده شیشه‌ها او را زخمی کردند. از دستش خون می‌آمد. چرا خون او از بازویش جاری می‌شد و بر زمین می‌چکید؟ آخیم دهان خود را روی زخم‌ها گذاشت و خون آن را مکید. در عین حال صورتش سرخ شد.
آینه خراب شده بود. آخیم وسایل خود را جمع کرد و لباس پوشید. می‌خواست به آن پایین برود و در جایی با مردم برخورد کند.

نویسنده: مارگرت استین فات
مترجم: مهشید میرمعزی

نوشته های مرتبط

مکث، تعجب، تعظیم!

admin

روابط فست فودی

admin

یا باشید یا نباشید

admin

ارسال دیدگاه